تهران شهریست که هر روز صبح، پیش از آنکه نور خورشید خیابانها را نوازش کند، با مهسنگین دود و اضطراب از خواب بیدار میشود. شهری که انگار مدتهاست ساعت بیدارباشش را نه با طلوع، بلکه با آژیر قرمز آلودگی تنظیم کرده. در این شهر، حتی صبحها هم مثل عصرهای زمستان، تیره و فشردهاند. آنقدر که مردمش یادشان رفته آخرینبار چه زمانی «هوای سالم» نفس کشیدهاند، نه «هوای مجاز».
اما آنچه تهران را بیشتر از دود میفشارد، بیتفاوتی است. بیتفاوتی نهادهایی که سالهاست وعده دادهاند و هیچگاه به وعدهها نرسیدهاند؛ شهروندانی که میان شلوغی زندگی به نقطهای رسیدهاند که آلودگی را فقط یک «اعلام وضعیت» میبینند، نه یک خطر واقعی. و مسئولانی که هر سال با اولین موج آلودگی، توپ را در زمین دیگری پرتاب میکنند. خودروها، بنزین، صنایع، گرمایش، سرمایش، باد نیامد، باران دیر شد، تقصیر کسی نیست و همه چیز تقصیر همه است.
تهران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند یک اعتراف جمعیست: ما شهری ساختهایم که دیگر با ریتم طبیعت هماهنگ نیست. شهری که نفسش به عدد وابسته است. شاخص امروز ۱۸۳ است؟ ۲۰۵؟ ۲۴۹؟ تصمیمگیریها به جای کارشناسی، به رنگهای زرد و نارنجی و بنفش گره خورده. شهروندان بهجای برنامهریزی، منتظرند ببینند امروز «مدرسه تعطیل هست یا نیست»، «ورزش ممنوع هست یا نه»، «ادارات تعطیل هست یا نه» و … .
اگر این وضعیت ادامه یابد، تهران به شهری تبدیل میشود که کودکانش خاطرهای از هوای پاک نخواهند داشت و بزرگسالانش فاصله بین دو بار سرفه را معیار سنجش سلامت میگذارند. مسئله فقط آلودگی هوا نیست. مسئله شهری است که از خودش عبور کرده، از آیندهاش قرض گرفته و حالا به نقطهای رسیده که باید برای زنده ماندن، نه توسعه، تصمیم بگیرد.
تهران میتواند دوباره شهری باشد که با خورشید بیدار شود. اما نه با شعار، نه با مقصرسازی، نه با مُسکنهای فصلی. این شهر به یک اراده مشترک نیاز دارد. ارادهای که از مرز دولت و مردم عبور کند. ارادهای برای ساختن شهری که نفس کشیدن در آن، حق طبیعی باشد نه یک امتیاز لوکس. ارادهای که از پشت شیشههای مهآلود بیرون بیاید و هوای تازه را نه در حرف، بلکه در زندگی مردم جاری کند. به ارادهای که بتواند از میان دود، دوباره خورشید را به صبحهای تهران برگرداند.